به تاریخ 11.11.11 میلادی و ساعت 11:11 دل سپردمت

در آسمان عشق من ستاره ای نو دمید
چشمان افسونگر وی می دهد بر من نوید
غنچه های مهر او در باغ دل شکفته شد
صبح باده وفا در جام جان نهفته شد
بشنو و نغمه ساز من گوید
با تو او راز من ای الهه نازم بشنو آواز من
جادوی آن دو چشم مست
عشق من افسانه کرد
از کف صبر و تابم ربود
باز مرا دیوانه کرد
چون مرغ پر شکسته ای
در دام آن فسونگرم
گر دارد قصد جان از قید جان بگذرم

ترانه ای از ویگن

×××××

برای تو...تویی که مهربانی و گذشت را برایم تعریف کردی. انسانیت را یادآور شدی و عشق را ...و عشق را باورم دادی.

 

 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳


یک روز پرانرژی در نیویورک

 

با چلوکباب شروع شد. 

با رانندگی در ترافیک و باران و کاشفان فروتن شوکران شاملو همراه شد. (یک دل سیری رانندگی تهرانی کردم. کار به کجا رسیده...رانندگی تو ترافیک تهران برات نوستالژی می شه .)

با کاپوچینوی کافه 300 ساله خوش گذشت...

با کنسرت محشر هما مالینی به اتمام رسید.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠


 

ساعت 11:20 شبه و من فردا باید زود بیدار شم چون یه سمیناریه تو دانشکده که باید شرکت کنم.

این اولین مربای هویجی که درست کردم اما هنوز داغه داغه. نمی تونم بذارمش تو یخچال!!

آره دیگه می خواستم پز بدم. 

:)

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸


 

 Lara Fabian rocks in my room now, 11:48 pm, Tuesday night  

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦


 

یک دل سیر با خواهرش حرف زده و همچنان دلتنگشه... اومده سراغم اون دلتنگی ای که بد تو وجودم رخنه می کنه.

اما امیدواره به روز دیدار...روزی که لبخندهای روی صورت کک و مکی رو دوباره از نزدیک نزدیک ببینه.

دلش لک زده برای اون دوتایی بودنها...

زمان! تو رو خدا زود بگذر که نتی که چهار سال پیش با خودکار نوشتم و چسبوندم به میز کارم بد جور کم رنگ شده...

نوشته بودم " باید که طاقت بیاوری. این یک دستور است."

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳


 

هوی با توام. ای که یا مست بودی یا خواب و اومدی شبونه مالوندی ماشینتو به ماشین بیچاره ی من که در خواب ناز بود و نمی تونست از خودش دفاع کنه...هیچی ندارم بهت بگم اما اینو بدون جا خالی کردن و فرار رو هر کسی می تونه بکنه.

اعصابم از دستت خورده و دلم می خواد مزه ش رو یه بار با ماشین نو بچشی.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱


 

وقتی کلاغ و موتورسوار برات بی معنی می شه 

و شاید نو

می فهمی که مدت هاست از مملکتت فاصله گرفتی.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥


 

امروز

داغ بودی و مرطوب.

و از بندری سخن می گفتی برایم.

بندر انزلی.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩


20 جولای

جور دیگری می بینمت 

امروز.

و زمان چه یاری گریست.

ای کاش 

ثبت شود

اینگونه نگاه ها 

تا همیشه ها.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠


 

What do I want? How am I gonna contribute to the world? does it matter if I work hard? Can I hope, one day, I can use my experties to take a step for the people? 

poof

I dont know. I dont see that helpful hand of mine in future saving some one dying from drought, the poor orphan kid, the desparate sick mom...Where am I? What is the intention of my life? I better find an answer to them soon. 

 Africa, Philly, refugee camp, cruise on Delaware river, Palestine, fireworks andِِ partying ...the ignorance never ends...never.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥


 

به وضوح دیدمت دیشب

با هم بودیم

بیا تا با هم باشیم 

مثل قدیما.

***

دلتنگ تو

امضا

خواهرت 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥


لواشک انار :)

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸


 

کاش یه روزی پولدار بشم بتونم برم تهران زندگی کنم. کاش زودتر اون روزی که دور می بینمش برسه.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦


 

لارا فابین...لارا فابین...

... ... ... 

... ... 

...

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳


 

داره سوزی رو می بره به یه رستوران ایرانی برای شام. سوزی دوستیه که دو سال پیش توی اتوبوس از فیلی به نیویورک پیدا کردم. شاید حدود 60 سال سن داشته باشه اما پر از انرژیه.

تصمیم گرفتم دیگه شرح حالم رو توی فیسبوک ننویسم. تعداد دوستام به طرز عجیبی بالا رفته و اصلا احساس راحتی نمی کنم. خوبیه فیسبوک به این بود که یه شبکه بزرگ از دوستام مطالبی رو که پست می کردم رو می خوندن اما الان اون شبکه زیادی گسترده شده و کسانی که شاید بیش از 10 ساله که ازشون خبر ندارم در دایره دوستیم قرار گرفتن. حس امنیت ندارم.

خلاصه که امیدوارم خانوم سوزی از شام امشب لذت ببره.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱


 

be passionate about life, that's the remedy for reviving the days and being reborn every single moment. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱


 

نگرانی- اعصاب-گرم- هفته-باد- ایران- لیلی- کار-درد- خواب- خسته- کار- خالی-ذهن-ایده آل-ترس-فشار- به هم ریخته- تمرکز- شلخته- مردم- اهمیت- تکراری-خالی- خالی- 

از نو- آغاز- روز- زاده-

خالی-

نو

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠


 

آسمان آبی تیره با نارنجی ماه گرد

قدم زدم و بعد از ۱۲ ساعت کاری به خانه بازگشتم. 

زندگی این روزها بد تند می گذرد و سخت. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦


بعد از چهار سال چشیدن خوش است

درار از ایران رسیده

عرق بهار از واشینگتن خریده شده

خامه ی از تریدر جوز خریده شده

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧


برای زادروزت

یک ظهر تابستانی را به یاد میاورم. گرم بود و من و تو هیچ روا نمیداشتیم عصر بخوابیم. یه تراس داشتی تو اتاقت. گلیم پهن کردیم، پشتی گذاشتیم و نشستیم به رنگ کردن کوزه ها. آنقدر رنگ کردیم تا مامان و بابا از خواب بیدار شدند. 

بعد تر ها وقتی از هم دور شدیم، امدنت ذوق بود. خاطره سوار کردنت از ترمینال و حرف زدن، حرف زدن تو اتوبان تا برسیم عشقی است. حرف که تمامی نداشت. بعد از ناهار مشتی مامان میرفتیم و خودمان را می انداختیم روی تخت و باز بگو و بشنو.

باز هم بعدتر وقتی به زودی ۴ سال میشود که روی پاک و آرام و مظلومت را ندیده ام، گاهی تصور میکنم که  پیشمی. رویا میبافم و تصور میکنم خواهرم کنارم نشسته و من رانندگی میکنم و باد که توی موهامان  میرود آهنگ های انتخابی گوش میدهم. بلند فریاد میزنیم و همخوانی میکنیم.

زندگی ام شده  تکرار روزگار خوش با هم بودن و فکر به ان لحظه، به لحظه ی دیدارت.

بدان که بودنت تمام زندگیست...بدان که تا همیشه ها دلهامان با هم است.

بدان که دوستت دارم و تا همیشه ها پشتت هستم.

ای خواهر کوچولوی من

ای لی لی ام.

 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠


 

نزدیک غروبه٬ ولی هوا هنوز روشنه. من روی تختم نشستم و صدای پرنده ها رو از روی درختی که تا طبقه نهم ساختمون بلنده می شنوم. این نیم تاریکی و این صدا می بردم به روزهای دوران دبیرستان و اتاقم ...صدای پرنده ها ...شمال...

دلم تنگ شده تو این دوره ی عید...یعنی حال و روز خوشی ندارم و احساس می کنم دلیل دیگه ای غیر دلتنگی نمی تونه داشته باشه. 

ولی خودمونیم دوره دبیرستان خیلی سخت بود. همش باید درس می خوندیم. پروژه و تحقیق و بزرگ شدن خیلی راحت تره به نظرم.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩


 

جسمم و روحم هیچگاه مرا به خاطر بی دقتی هایم در محاسبات نمی بخشند. یقین دارم.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢


 

یک پروژه ی گیری افتاده به قرعه ام. 

تمام ۲۰ دقیقه پیاده روی روزانه٬ تمام تفکرات قبل خواب و همه وبگردی وقت نهارم شده از آن این پروژه. 

آقا من گله دارم. دردمو به کی بگم. بسه دیگه.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱


 

چه خوبه وقتی مجبور نیستی فیلم بازی کنی.

چه خوبه وقتی به راحتی خود خودتی.

کاش همه آدم ها مثل تو بودند.

 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢


 

دلم خواست.

دلم خواست کسی باشد.

دلم خواست کسی باشد که برایش "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" باز کنم و بلند بلند بخوانم.

دلم خواست کسی باشد که احساسش به بلند خواندن نادر ابراهیمی وادارم کند.

دلم خواست کسی باشد بعد از اینکه خواندنم تمام شد، بگویدم چه خوب می خوانمش.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢


 

شاید یکی از پر استرس ترین و شیرین ترین رویاهایی بود که در خواب دیدم. بی هوا، بی که به استادم اطلاع دهم، بی که وقت سفارت برگشت بگیرم، به ایران رفته بودم. به خانه ام. به پیش عزیزترانم.

اینقدر زنده و حقیقی بود و اینقدر از استرس نفسم بند آمده بود که نصفه شبی از خواب پریدم و به جای اینکه ناراحت باشم که خواب بود، نفس راحتی کشیدم که تا این حد خطرپذیر نیستم.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢


 

گرمایت را از من دریغ کردی و

من می لرزم.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳


 

این چای و کتاب و نور کم

گرمای شومینه ای می طلبد

که من ندارم

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢


 

به دستبند زرد فکر می کنم

آنگاه که به اثبات ما شدن

از بند دست به دورتر ها پرت شد

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱


never talk to a harsh professor on a friday night about the future of your work

It's no fun when the stress is all over your body. It nucleates in your mind and grows and grows untill it spreads everywhere.

I am sure he didnt know every sentence he is saying is making me more nervous. I dont get it where it comes from. It's like your whole body is ready to get a signal and panic like hell.

Thinking about future and what the next step is gonna be.

The so-called Job...

Gosh...

Tried to wash it away with 3-hour Tango afterwards...but now...I am still stuck.

What the hell...This is not the life I saught.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩