مهربانی در چه حد؟!

دوست جدیدی پیدا کرده‌ام سر کار که متولد و بزرگ‌شده‌ی لبنان است اما از هجده‌سالگی به آمریکا مهاجرت کرده. حسابی با هم نزدیک شدیم و ناهارها همیشه باهمیم و وقتی هر دو خیلی خسته‌ی کار می‌شیم گاهی بعد از کار هم با هم چند ساعتی را می‌گذرانیم. شور و هیجان شرقی‌ها را دارد. پر از انرژی‌ست و بلند بلند خوشحالی و عصبانیت‌اش را نشان می‌دهد. در یک قسمت کار نمی‌کنیم اما این چند هفته‌ی اخیر کارهایمان به هم مربوط شده و زیاد با هم بحث علمی می‌کنیم. از اینها که بگذریم٬ مهر و محبت‌اش یک جوری برایم عجیب است. هفته‌ای یکی دو بار شیرینی‌ای چیزی روی میزم می‌گذارد و لبخند به لبم می‌آورد. دیروز اتفاق عجیب‌تری افتاد. با چند تا از همکارهای خانوم بعد از ناهار به شیرینی‌سرای ایرانی نزدیک محل کار رفتیم (قرار شده ماهی یک‌بار این کار را بکنیم. همه عاشق شیرینی‌هامان شده‌اند. :)) من از کافه برای سعید رولت پسته‌ای خریدم و گذاشتمش در کیف غذایم در یخچال شرکت و پاک یادم رفت که وقتی برمی‌گردم برش دارم. قرار بود با جِسی به دیدن گالری برویم و من چون بارون می‌بارید نظرم عوض شد. در میان پیغام‌هایم که من و سعید نمی‌توانیم همراهی‌اش کنم اشاره کردم که شیرینی سعید را در یخچال جا گذاشتم و او هم ابراز ناراحتی کرد. بعد از نیم ساعت زنگ زد  که بیا پایین خونه. برایت شیرینی آوردم. من ماندم که چه شیرینی‌ای؟! بعد فهمیدم رفته سر کار و از رنگ ظرف غذایم حدس زده و شیرینی‌ها را برداشته و آورده دم در بهم داده. می‌گفت سر راهش بوده و گالری نزدیک خانه‌ی ما. ولی برای من خیلی ارزش داشت. اینکه به فکرش رسیده که این کار را برایم بکنه. این یعنی قلبش خیلی صافه. دوستی‌اش هم خیلی صافه. خوشحالم که روزهایم به امید وقت گذراندن با او برای ناهار سپری می‌شود. هر چقدر با باقی همکارانم سختم باشد و شاید حرفی آنچنانی برای گفتن نداشته باشم با جِسی راحتم و دوستش دارم.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٠


روی گشاده‌‌ی کِرستن

یه همکار خانوم دارم که یه دختر جوون باهوش و پر از انرژیه.  ولی همیشه وقتی آدم رو می‌بینه از یک چیزی باید تعریف کنه. بیشتر از بلوز٬ گاهی گردنبند و گوشواره و دیروز حتی از جورابم.

من موندم که کی بهش این رو یاد داده که نه تنها باید روی گشاده داشته باشی بلکه باید که تعریفی هم از همکارت بکنی٬ تا به نظر مهربون و به قولی نایس بیای. به نظرم خیلی مسخره و غیر واقعی می آد که همیشه از یه چیزی که من می‌پوشم خوشش می‌آد. اینجا تو آمریکا آدم‌ها یاد می‌گیرن که با هم خوب باشن و روابط در سطح خیلی صمیمیه. من می‌فهمم که سلامی بکنم و لبخند بزنم و همکارم رو تحویل بگیرم اما نمی‌فهمم که چرا باید به طور مصنوعی هر روز از یکی تعریف کنم.

خلاصه این از روزمرگی ما با خانوم کِرستن.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٩


به‌روزرسانی بعد از یک سال

حدود یک‌ سالی می‌شه که اینجا چیزی ننوشتم. تو این یک سالی خیلی سرم شلوغ کار و زندگی بود. بالاخره تونستم یه کاری که دوسش دارم رو نزدیک جایی که زندگی می‌کنیم پیدا کنم و بعد از سه سال رانندگی طولانی و نامرتب سر کار رفتن٬ هر روز برم سر کار. شش ماه اول خیلی سخت بود. روزی حداقل ۱۰-۱۱ ساعت کار می‌کردم و عملن زندگی‌ای برام نمونده بود. کم‌کم دارم عادت می‌کنم و به تازگی یه تکنسینی هم استخدام کردیم که خوب حرف‌ام رو گوش می‌ده و امیدوارم بتونم خیلی از کارهای روتین‌ام رو به اون بسپرم.

غیر از اون زندگی خیلی جدی‌تر از قبله و روزها و هفته‌ها خیلی سریع می‌گذرن. تنها چیزی که بیشتر بهش می‌رسم تو این سال‌ها سفر رفتنه. بیشتر دارم دنیا رو میٰ‌بینم و این خودش پر از هیجانه. پارسال یه سفر به ترکیه و ایتالیا رفتم و کلی با معماری و خیابون‌ها و حس و حال هر دو کشور حال کردم. استانبول شهر عاشقانه‌ای بود و نزدیکی فرهنگی به ایرانی‌ها باعث می‌شد همه‌اش تصور کنم ایران آزاد چطوری می‌شد؟! رُم معرکه بود. پر از هیایو و هنر و راه رفتن‌های طولانیِ من و سعید. روزی ۲۵ هزار قدم می‌زدیم و اصلن هم خسته نمی‌شدیم. یه جای جدید دیگه رو هم دیدم. اون هم ونکوور کانادا بود. یه شهر آبی خیس و آروم و تمیز و دور از هیایو. دوستش داشتم. بعد از سه سال دوباره یه سفر به نیویورک رفتیم و یک دل سیر قدم زدیم. قدم زدن تو شهرهای بزرگ اونقدر حس و نوستالژی داره واسه من که تقریبن سعید رو هم علاقه‌مند کردم و به جای رفتن کنار آب و استراحت خسته‌کننده کنار آب٬ شهر و آدم‌هاش رو می‌بینیم و کافه‌گردی می‌کنیم. :)

روزهای آخر سال میلادیه و همه خوشحالن. یه جورایی مثل روزهای قبل عید خودمونه. همه در تکاپو هستن. خوشحالی من هم اومدن لیلیه. یه یه هفته ده روزی با همیم و شرکت و کارخونه هم تعطیلی اجباری داده بهمون. :)

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٢


هر جی تو بگی

چه دلچسب است وقتی یارت در میان یک بحث داغ و اختلاف نظر٬ ناگهان ساکت شود و بگوید « هر چی تو بگی». این یعنی تمام دنیا از آن توست دختر. دوست همیشگی‌ای داری که همچنان عاشقانه دوست‌ات دارد.

کاش بدانی که چه لذت‌بخش است. دوست‌ات دارم!

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱


suffering the moment

Stagnation is a state in which you feel unmotivated, where you endure no attachment to the world surrounding you. No point in the future to look forward to! The existance of a resistance to the force of living the moment. The nonchalantness to the occurance of the days. Oh what a crappy life it could become! 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳


 

۷-۹

Garden! a new life can distract you and fill the emptiness of your days.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٩


 

۴-۶

 

کار!

کار درمان خیلی از دردهاست!

ویوا شلوغی سر!

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٥


 

۳

سکوت طولانی شده و لبخند به لبم می‌آره.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٢


 

۲

آدم گاهی باید ترک شود٬

به عجز برسد

تا خودش را مرور کند! به داشته‌ها و نداشته‌هاش فکر کند. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۱


 

۱

فوران احساسات گاهی به جایی می‌کشاندت که با یک درد مسخره‌ی فیزیکی جلوی رئیس‌ات اشک بریزی. دردها نباید که جمع شوند. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٠


آلفامای آمالیا رودریگز

با وجود تمام کلماتی که سر در نمی‌آورم٬

با وجود تمام دنیای دور و قدیمی که از آنِ زمان من نیست٬

آنقدر می‌فهمم‌اش که گویی 

زاده‌ی آن سرزمین و وقت‌ام!

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤


پیرمرد فلوت‌زن

کریسمس امسال حال و هوای دیگری دارد. از آمدن لیلی که بگذریم٬ محیط اطراف خانه‌ی جدید حس دیگری دارد. از آنجایی که در قلب شهر قرار گرفته٬ کلی غرفه‌های مختلف و اسباب‌بازی‌های بچه‌ها علم شده اینجا. از فان‌فار بگیر تا کشتی آنجلیکا (نمی‌دانم اینجا بهش چه می‌گویند.) از همه جالب‌تر آقای مسنی‌ست که با فلوتش سر خیابان جلویی می‌ایستد و یه بند از صبح تا شب می‌نوازد. اول فکر کردم که چون شنبه بود آمده تا حسابی پول جمع کند٬ امروز که چند دقیقه‌ای است که شروع کرده٬ متوجه شدم این بساط کریسمس ماست. حتی اگر ایرانی باشی٬ حال و هوای اینجا تو را مجبور می‌کند برای تعطیلات شاد باشی. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٧


کتابخانه‌ی کینگ ناجی این روزهای من

مدتی است که می‌خواهم از محل کار جدیدم بنویسم. روزهای کار از خانه به خاطر دوری راه دانشگاه از خانه٬ گاهی به وقت تلف کردن می‌گذشت و گاهی به کلنجار رفتن با خود برای انجام کاری مفید. وقتی همه‌ی اعضای گروه کنار هم در دفترشان نشسته‌اند و مشغول کارند. وقتی آنها برای در رفتن خستگی چند کلامی با کنار دستی یا شاید دانشجوی دیگری که کمی آن طرف‌تر نشسته صحبت می‌کنند٬ غری می‌زنند و شاید قهقه‌ای٬ بنده مشغول مجبور کردن خودم به کار مفید پشت میز کار در خانه بودم.

اما از وقتی به خانه‌ی جدید آمدیم٬ راه نجاتی پیدا شده. آن طرف خیابان دانشگاه شهر قرار دارد با یک کتابخانه هشت طبقه که حتی قسمت تحقیق‌اش برای عموم آزاد است. یک ایده‌ی جالب که بین شهرداری شهر و دانشگاه شهر رد و بدل شده. 

عصرها که خانه بسیار گرم می‌شود ( از قضا فروشنده‌ی محترم خانه کولر خراب به ما فروخته و ما به مدت یک ماه از ساعت ۲ عصر به بعد از خانه فراری هستیم.) به کتابخانه پناه می‌برم. طبقه هشت یک قسمت بزرگ دارد که میزهای بزرگ در وسط کتابخانه کنار هم قرار گرفته‌اند. برای خودم دفتری ساخته‌ام که مفید بودن کار در آن به قله رسیده. برای خودم دفتری ساخته‌ام. با این تفاوت که اراده کنم به خانه می‌روم و اراده کنم کتاب مورد نیاز برای تحقیق‌ام را پیدا می‌کنم. تنها نقطه‌ی ضعفش این است که نمی‌شود با استادها و دانشجوهای میزهای کناری صحبت کنم و گاهی قهقه‌ای بزنم. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩


اولین خانه‌مان٬ آپارتمانی‌ست در قلب شهر.

خانه‌ی جدیدمان در قلب شهر قرار دارد. و این خود خوبی‌ها و بدی‌های خودش را دارد. شهر ما نزدیک به فرودگاه بین‌المللی قرار دارد و به همین خاطر از ساعت ۷ صبح تا ۱۱ شب هواپیما از جلو و بالای خانه‌مان رد می‌شود. پر سر و صداست اما حداقل خوبی‌اش این است که پنجره‌های بزرگ و سقف بلند دارد و می شود به حرکت هواپیمای رنگ‌به‌رنگ و کوچک و بزرگ نگاهی انداخت. شهر شلوغ است اما مجتمع ما نزدیک دانشگاه شهر هم هست و به همین خاطر شلوغی دانشجوها را به همراه دارد که خود پر است از زندگی. 

دو شب پیش با آقای همدم رفته بودیم پیاده‌روی و توی ایستگاه قطار شهری که از خیابان شهر رد می‌شود٬ پسری را دیدیم کت و شلوار پوشیده روی زمین زانو زده و دست دختری را که ایستاده بود در دست گرفته بود و چیزی می‌گفت. در کنارشان هم پسر دیگری ایستاده بود و از آنها با موبایلش فیلم می‌گرفت. 

فکر کنید در چند قدمی خانه‌مان آن شب یک زوج جوان تصمیم گرفتند مهرشان را برای هم ابدی کنند. حس‌‌اش برای من پر بود از زندگی. 

در کنار این هم شلوغی و رستوران و بار و غیره٬ سر کردن با بی‌خانمان‌ها را هم دارد زندگی شهری. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥


 

هفته‌ی عجیبی بود.

پر از یادگیری٬ ذوق٬ پشیمانی٬ هراس و دلتنگی. 

مسافرت تمام شد و من به آغوشش بازگشتم.

آغوش امن. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢


یک دقیقه از راه برگشت.

سربازهای جمعه‌ی پیمان یزدانیان پخش می‌شود.

ذهن من هنوز درگیر مشغولیت‌های روز است و کار. 

خسته ام و رانندگی و فاصله روی اعصاب است. 

ناگاه عینک آفتابی را از روی چشم‌هایم به روی موهایم بالا می‌زنم.

به چشم‌های بی‌آرایشم در آینه‌ی ماشین نگاه می‌اندازم.

پیچ تند است.

موسیقی پر است از اندوه٬ از تجربه٬ از روزهای گذشته.

چشم‌هایم٬ چشم‌های بی‌آرایشم خسته‌اند.

خستگی پیری را گوشزد می‌کند. 

هنوز نصف راه باقی مانده و من پرت می‌شوم به خاطراتم و زندگی‌ام با تک‌تک قطعه‌های یزدانیان. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳


Love survives the distances.

We celebrated 10 years of friendship and love yesterday.

Yesterday was the anniversary of the first love sparkles between us. We passed all the sad and happy days and now, we are about to buy our first home together. 

Viva July 20 Love!

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠


 

هرچه بزرگ‌تر می شوی٬ 

زندگی بیشتر سخت می‌گیرد.

بزرگ شدم‌ام و تصمیم‌گیری‌ها سخت‌تر شده‌اند.

این روزها٬ فشار بالاست!

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٠


شوق٬ با او

این روزها پر است از هیجان٬دنبال خانه می‌گردیم و بعد از دیدن خانه‌ای جالب٬ هر دو خوشحال به هم نگاه می کنیم و آینده‌ی مان را در آن خانه مجسم می‌کنیم. 
لبخندی می‌زنیم و دوباره جمع و تفریق داشته‌ها.

می‌رسد٬ نمی‌رسد؟ بخریم٬ نخریم؟ 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٦


اردی‌بهشت ۹۳

زخمه‌ می‌خورد

چه اهمیت دارد بر چه

صدایی که می‌سازد حزن دارد 

و این درد 

سراسر کِش می‌آید. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٥


در خیال!

دلم خیابان سنگ‌فرشی می خواهد که در کنجی رستورانی داشته باشد با میز و صندلی چوبی که روزی سنگ‌فرش‌ها چیده شده. صبح زود باشد و خلوت. دستانم را به دور لیوان داغ از قهوه‌ی تلخ به هم برسانم و طعم شیرین طلوع آفتاب را مزه‌مزه کنم.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٩


یاد بگیریم خلاقیت را!

یکی از مزایایی که زندگی توی آمریکا برای من داشته٬ این بوده که یاد گرفتم خلاقیت آدم‌ها در هر زمینه‌ای بسیار مهم است. اینکه خودت چیزی را خلق کنی و کپی از دیگران نباشد. این به این معنا نیست که از ایده‌ی دیگران استفاده نکنی و یاد نگیری. این به این معناست شاید که چشم‌هایت با دقت بیشتری ببیند و سعی کنی با فکر خودت دوباره از نو اثری متفاوت اما در زمینه‌ای مشابه بسازی.

نمونه‌اش را نه تنها از درس و مدرسه می‌توانم مثال بزنم٬ حتی در هنر هم جالب توجه بوده برایم.

نمی‌دانم چرا این را توی ایران خوب یاد نگرفتم. خیلی از هموطنان خود را هم می‌بینم که مثل خود من هستند. سیستم آموزشی و فرهنگی‌مان مشکلاتی داشته و احتمالا هنوز دارد. انگیزه‌ها و تشویق‌ها بر مبنای غلط بوده. تمایل به صورت آماده و آسان هر کاری٬ ایده‌آل بوده.

من این تغییر را در خودم احساس می‌کنم.  این روزها برای اینکه خودم در خلق اثری نقش داشته باشم٬بیشتر ارزش می‌گذارم .

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦


Comfortably numb

I can not get my mind off revisiting the past. Such an excitingly depressing feeling that aches the heart and brings smile to the face!

I miss me being in my 20s and want to be as lively as I was at the time. Sorrow is getting deep down in me and I feel good about it. I got myself too busy with ordinary preoccupication. It's never late to go back and remind yourself of who you were and should seek to be. 

 

* title from a song by Pink Floyd

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٢


بوی باران٬ بوی سبزه٬ بوی خاک

اینجایی که زندگی می کنیم طبیعت‌اش مثل شمال ایرانه. با این تفاوت که اصلا بارون نمی‌باره. البته برای من خوب بود تو یه سالی که گذشت چون رانندگی تو جاده‌ی خشک خیلی راحت‌تر و امن‌تره و محل کار من هم که دوره. اما با اینکه بارون و هوای ابری همیشه دلگیرم می‌کرد٬ دلم تنگ شده بود. هفته‌های پیش هم شنیدیم که کلی استثنایی بود این خشکسالی. یکی دو روزه که داره مثل شمال و مثل فیلادلفیا بارون می‌باره. 
حس خوبی می‌ده. توی خودم می‌رم و از صدای شُرشُرش حال می‌کنم.

*عنوان از آهنگ بوی باران شجریان٬ شعر از فریدون مشیری. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٠


 

خواب‌های واضح از گذشته‌ها٬ دل آدم را به درد می‌آورد.

گذشته‌هایی که شاید فراموش شده بودند.

که باید فراموش می‌شدند. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٧


سبز

برگ خشک و پلاسیده‌ی پیچکم را در آب کردم٬ محکم شد و ریشه زد.

امروز جوانه‌هایش را دیدم. حس شوقی که دیدن این جوانه‌های کوچک به من می‌دهند وصف‌ناپذیر است. 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦


بالاخره عینکی شدم!

بچه که بودم تا سر‌درد می گرفتم مامان را مجبور می‌کردم مرا به دکتر چشم‌پزشک ببرد که شاید فرجی شود و عینکی شوم. 

نشد که نشد.

تا که این یک سال اخیر سردردهای مزمن آزارم داد و بعد از حدود یک سال تصمیم گرفتم تا خودم را به دکتر معرفی کنم. تازه فهمیدم که این شغل جدید و علاقه وافر بنده به ریزه‌کاری های عکس ها چشم‌های بیچاره‌ام را خراب کرده. حالا هم که عینک قرار است دو سه هفته‌ی دیگر آماده شود٬ سرم بیشتر از قبل می‌ترکد!

چشم دوربین داشتن معلوم نیست از علائم پیری‌ست یا آنکه بنده زیادی با عکس ها کار کرده‌ام.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٩


 

نشسته ای کنج اتاق

داری قطعه جدید از سنتور یاد می گیری

نغمه‌ی سازت آرام است 

همان خط‌های نت که برایت آسان است را اما بلندتر می نوازی.

 

خواستم بگویم خوشحالم دوباره دوتایی شدیم

خواستم بگویم حظ این لحظه ها را می برم وقتی حواست نیست!

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱


 

سفر ایران عجیب بود.

عمق ناراحتی ها و آزرده خاطری من از این سفر آنقدر هاست که هیچ وقت از خاطر نمی برمش و آگاه شدم در آینده چگونه سفر کنم.

اما هرچقدر بگویم از سختی هاش از ناامیدی هاش، باز باید پررنگ تر کنم که سفر برای دیدار عزیزانم بود. مامان مریض بود اما با تمام وجود هم چیز را مهیا می کرد تا به من خوش بگذرد. بابا شاد بود و این از صورت و خنده هاش معلوم بود. چون او احساسش را هیچ گاه بر زبان نمی آورد.

شمال برایم سراسر خاطره بود. عطر ها و غذاها می بردم به سال های دور. عمه ها سنگ تمام گذاشته بودند. عمو از تبریز و توی سرمای زمستان و ریسک جاده ها به شمال آمده بود. مریم و وحید علی رغم اشتغال سوپرایزمون کردند. پسر عمه ها و دختر عمه ها همه به بهشهر آمدند و حس داشتن فامیل را برایم پررنگ کردند. دیدن سفره بلند ناهار خونه عمه برق بر چشمانم آورد.

آن طرف خاله از انزلی و با اتوبوس هندلی به جاده کوبیده بود. و دیدن آن صمیمیت همیشگی با خاله ها شادم می کرد. حسرت دیدار چهار ساعته بر دلم می ماند تا همیشه اما. مشی و جاوید که نگاه هاشان پر از مهر بود برایم و مهمانی خانه شان مشخص بود که از پیش برنامه ریزی شده بود. این برنامه ریزی ها، این تعلق دادن وقت را نه تنها از خانواده ی خودم دیدم بلکه از یکی از عمه های سعید هم دیدم. او با تمام وجودش همراه ما بود و مثل مامان از من مریض که عازم سرزمین یخ بستان شده بودم مراقبت می کرد. به خاطر برادرزاده اش همراه ما شد و یک تنه در خانه مادربزرگ از مهمانان ناتمام پذیرایی کرد. دوستانم از محبوب و زینب گرفته تا شادی و دوستان دبیرستان همه برایم ثابت کردند که دوری فاصله ها محبت واقعی را پاک نمی کند. 

 

 

 

 

 

من اینجا باید تمام لحظه های خوب سفرم را ثبت کنم. تا روزهای بعد با خواندن این متن سپاسگزار همه محبت های خانواده ام باشم.

 

ایران اما از پیش بیشتر ناامیدم کرده بود. دیگر برایم تصور کردنی نیست بازگشت برای زندگی! و این اوج تلخی این سفر من است!  


  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٩


 

دل‌آشوبه!

اشک دارم و بغض!

حالم خراب چیزی‌ست!

اما خوب نمی شناسمش.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩